|
این مطلب رو به یاد یکی از دوستانم که خیلی خیلی دوسش دارم و زیاد بهم سر میزنه و واسم پیام میزاره نوشتم امیدوارم که هر جا هست خوب و خوش باشه روزي
مرد جواني وسط شهر ايستاده بود و ادعا ميکرد زيباترين قلب را در تمام آن
منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي
بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين
قلبي است که تاکنون ديده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدايي بلندتر
به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب
تو به زيبايي قلب من نيست
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و گفت: تو
حتما شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم
و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد.
اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر زخمي نشانگر
انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام
و به او بخشيده ام. گاهي او بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي
آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه
هايي دندانه دندانه در قلب خود دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق
ميان دو انسان هستندبعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده
ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق
هستند(قلب من هم از این شکافها یه چندتایی داره ). گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که
آنها هم روزي برگردند و آن شياره هاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش
بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ
سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد
رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به
پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشي از قلب پير و
زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛
سالم نبود، اما از هميشه زيبا تر بود
امروز تو چشم عزیز ترین کسم نیگاه می کردمو بهم میگفت برای دوست داشتنت بهونه دستم ندادی میگم من که واست می مردم من که همیشه باهات مهربون بودم من که چیزی واست کم نذاشتم دوست داشتن که دلیل نمی خواد میگم چرا زندگیمو ازم گرفتی چرا به پای حرفات تا مسلخ کشوندیم من چه بدی به تو کرده بودم جز مهربونی از من چی دیدی میگه می خوای خودمو بکشم , راحت میشی میگه ای خدا من چه گناهی کردم میگم دلمو شکوندی میگه تو هم کم نشکوندی میگم چی کار کردم میگه با دخترا راحت بودی میگم خودت گفتی که دوست دارم همه بگن خوش به حالت چه مرد خوبی نسیبت شده خوب این راهشه میگم یه بار که یه نفر عکس همین حرفو زد تو پدر منو در اوردی تازه اون ادم از روی غرض گفت من نمیدونم اخه چرا ای خدا من چه گناهیبه درگاهت کرده بودم که این مجازاتم بود من که واسه این دختر همه چی بودم چرا باید بگه واسم مهم نیست
تو
را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای تو در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را
ببوسد حمایتگر تو باشد
دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه ی دلشو با زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی؟حتی اگه بره وهمه چیزو با خودش ببره" حتی اگه از اون فقط های های گریه های شبونت بمونه وعطر اخرین نگاهش حتی اگه بعد رفتنش پیچک دلت به شاخه ی نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه وکنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد می شه که بوی عطرش رو می ده چه حالی میشی؟ برمی گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی خودش نبوده
- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب میکنید؟ بقیه در ادامه مطلب
درويشي به اشتباه
فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و
رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و� حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
دیشب اره همین دیشب داشتم با اونی که تموم دنیام بود چت می کردم
این دفعه قصد نداشتم ناراحتش کنم می خواستم باهاش درد دل کنم بهش گفتم اگه خدا بخواد یکی از ارزوهاتو براورده کنه ازش چی می خوای گفت: اونی رو که دوست دارم بهش برسونم من در جواب این حرفش گفتم میدونی من چی میخوام کفتم خدایا اونی همه چیزه منه اونی که تمام وجوده منه اونی من بدون اون هیچ شادی ندارم به هر چی میخواد برسه مسلما اون ادمی رو که اون می خواست بهش برسه من نبودم دیشب فهمیدم یه عمر عاشق یه دختری شدم که فکر می کردم دوستم داره اما اشتباه میکردم اشتباه من تو عشق اون هیچ سهمی نداشتم هیچ ولی باز هم میگم خدایا هر چی دوست داره بهش بده
تمام مردمان دنيا به يك زبان سكوت مي كنند
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
مدتهاست که .. می خواهم حرفی برای گفتن نداشته باشم آرزویم این است که خوابهایم را کنترل کنم تا مرا به سرزمینهای دور و گرگ و میش نبرند . دستم به دعاست که .. این بار ما را قبول کن بعدش را درست می کنم. و نگرانم که مبادا نگرانی تازه ام در نگاهم جریان یافته باشد و دیگران را نگران کند ... چقدر دراین روزها شاعر شده باشم خوب است؟ چقدر عاشق؟چقدر خالص ؟چقدر ؟ بگو چقدر ؟ تا بگویم و باور کنی من هم سکوت را دوست دارم. و اندیشیدن بی هراس را و نور را و پرواز را و ...سیب را.! از من فاصله دارد.! ... از او فاصله دارم. ! به من نگفته اید این همه فاصله را با چه پر کنم!؟ و این همه راه را چگونه پشت سر بگذارم.!؟ های ...!! ..آی ...ای شما که می روید! به من برگردانید. ! بالهایم را بر گردانید.
شاعر بود و عاشق.
عاشق بود و زلال . زلال بود و صادق. صادق بود و پاک. مثل آب در چشمه ای جوشان . مثل راه در مسیری کوهستانی. مثل ... چه اهمیت دارد.. دیگر چه اهمیت دارد.. این همه را .. بود.!!! و اکنون در راهی که گم شده و چشمه ای که کور ،در جستجوی خویش است. حالا دیگر نه عاشق است نه شاعر است و.. نه دیگر هیچ...! روزی در همین راهی که نمیدانم چرا از آن سر در آورد.. دید که دیگر هیچ نیست. چشمانم از او نمی هراسند اما..از خویش می هراسند..
دیروز رفته بودم سر نیم کت همیشه گیم همون نیم کتی که یه روز توی یه ظهر یکشنبه روی اون نیمکت دل و به دریا زدم و تمام عشق و ایمانمو به اونی که الان اوردن اسمش هم قدغن شده گفتم اون روز هرگز از یادم نمیره اون روز انقدر غرق اشتیاق بودیم که هیچ کدوم واسه امتحان فردامون نخوندیم اون روز جواب تمام سوالاشو گرفت گوشیمو بردم رو واکمن و شروع کردم به اهنگ گوش دادن تا شاید اروم بشم همون اهنگ ی که توی همون روز با هم گوش می دادیم دیگه طاقت نیاوردم اشکام دونه دونه از روی گونه هام می ریختن پایین بعد از اینگه گریم تموم شد پا شدم رفتم رفتم اتاق به اتاق که رسیدم یادم افتاد که گوشیمو از روی صندلی برنداشتم
حدود چند سال پیش عاشق دختری شدم اما به دلایلی نتوانستم به ان دختر برسم او هم منو دوست داشت
حدود چند ماه پیش بود که گفتم بهتره تمام خاطراتشو پاک کنم و دنبال کس دیکه ای بگردم اون شب نشستم و تمامی شعر ها و عکسهایی که از او داشتم به اتش کشیدم یکی از دوستام بهم گفت با این کارت داری خودتو میسوزونی گفتم خوب میدونم معنی این کار یعنی چه شاید اون شب هرگز فکر نمی کردم که بخوام روی همین تراس برای دومین بار این کار رو بکنم به راستی که عجب دنیایی هست مامان پری کجایی
زندگی درک همین امروز است فهم نادانی هاست ظرف امروز پر از بودن توست.. شاید این خنده که امروز دریغش کردی؛ آخرین فرصت همراهی ماست .
------------------------------------------------------ لازمه كه از اشتباهات ديگران عبرت بگيريم..... چون ما به اندازه كافي عمر نميكنيم تا همه اشتباهات را شخصاً تجربه كنيم ----------------------------------------------------- بقیه در ادامه ی مطلب
|
About
منم یه عاشق دل خسته از هر چی که اسمش عشقه Archivesآبان 1388مهر 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 Links |